عبد الحسين بن محمد حسن طبيب تبريزى

73

مطرح الأنظار في تراجم أطباء الأعصار وفلاسفة الأمصار ( فارسى )

وزير همه روزه اطلاع مىداد و امر بدين منوال مىگذشت تا آنكه خليفه باصرار وزير بر اخذ و قيد امير قطب الدين مصمم گشت ابن صفيّه طبيب كه مشغول معالجهء خليفه بود از اين قضيّه مطلّع شده قطب الدّين را خبردار كرد امير قطب الدين در فكر تدبير اين كار بود كه مرض خليفه شدّت نمود خليفه و وزير به خود مشغول و از امر قطب الدين غفلت ورزيدند قطب الدين فرصت بدست آورده و بصدد دفع خليفه و وزير درآمد و در اين باب با امراى ديگر مصلحت كرد رأى بدين قرار گرفت كه ابن صفيّه طبيب خليفه را بحمام بفرستد و در حمام در دفع او تدبيرى به كار برند ابن صفيّه باشارهء امير قطب الدين خليفه را تجويز حمام نمود و خليفه بجهة كثرت ضعف و ناتوانى كه داشت اباء فرمود قطب الدّين باتفاق تمام امرا داخل دربار خلافت شده خليفه را باصرار و الحاح تمام بحمام فرستادند و حمام را پيش از وقت سه روز على التوالى سوزانده و بغايت گرم كرده بودند به مجرد دخول خليفه درب حمام را از بيرون بستند خليفه بكثرت حرارت هواى حمام تاب نياورده عزم معاودت نمود ولى بدبختانه راه بيرون شدن را مسدود يافت از غايت حرارت ضعف بر او مستولى شده و در حمام بيهوش افتاده بعد از يك ساعت هلاك شد قطب الدين و ديكر امرأ بمكر و تزوير اظهار حزن نموده و همان روز با شيون و زارى نزد پسر خليفه ( ابى محمد المستضى بامر اللّه ) آمده و بوى بيعت نمودند و اين قضيّه در روز نهم ربيع الثانى سنهء ست و ستّين و خمسمائة ( 566 ) اتفاق افتاد و خليفه المستضى اكرچه در باطن از تدبير امرا و خيانت ابن صفيّه طبيب اطلاع داشت ولى ظاهرا از اين مقوله چيزى اظهار نمىكرد و ابن صفيّه طبيب بقرار سابق در سر خدمت خويش حاضر مىشد تا آنكه المستضى را اقتدار در امور حاصل و عضد الدين ابو الفرج بن رئيس الرؤسا را وزير خود قرار داد و بصدد تلافى قطب الدين و ساير امرا آمد در اين باب با وزير جديد در خفيه سخن راند ابن صفيّه طبيب كه هميشه بحضور خليفه راه داشت بقراين مطلب را فهميده و قطب الدين را خبردار نمود خليفه از كردار حكيم مطلع و نيم‌شبى حكيم را بحضور خويش طلبيد فرمود مرا دشمنى است كه مىخواهم بدون ارتكاب شناعتى دفع ويرا كرده باشم در اين باب از تو استمداد مىنمايم و در مقابل